داد از آن مویپریشانی که با هرشانه رفت
داد از آن مویپریشانی که با هرشانه رفت
برق شادی مثل باران از لب رودخانه رفت
چینِگیسوی تو بر رخسارهام افتاد و گفت
شیطنتهایت چرا از مجلس شاهانه رفت
بیم از آن دارم بههنگام وداع از این جهان
با خودت جانا نگویی شاعری فرزانه رفت
میزنم دل را به دریا تا بگویند بعد از این
آنکه بر پیمان دل بود، بر سر پیمانه رفت
جز خداوند کس نداند این دل سوداییام
در جهان دزدانه آمد، از جهان دزدانه رفت
مرغ دل از دوریت زانوی غم در بر گرفت
شمع رؤیاها خموش و خندهٔ پروانه رفت
موسم گلها شکفتی تا شدم سرمست تو
باد پاییزی وزید و برگ گل، مستانه رفت
کس نمیداند که مهدی با هزاران دغدغه
عاقل و فرزانه آمد، عاشق و دیوانه رفت
#مهدی اکبری
۲/۷/۲۸
https://t.me/baraneadab