گفتم که دلم بوالهوس و سر بههوا نیست
گفتی که دل سرکش من از تو جدا نیست
گفتم همه وقت در همه جا شوق تو دارم
گفتی که جز این از دل تفدیده روا نیست
گفتم که بلای دل و جان گشته دو چشمت
گفتی که در آن چشم سیاه جای بلا نیست
گفتم که بر این سینه، تو تسکین و دوایی
گفتی که در آن سینه نیازی به دوا نیست
گفتم که دل از هجر رُخَت گشته پریشان
گفتی که پریشانی تو، جور و جفا نیست
گفتم که خبر از دل سرگشته مگر نیست؟
گفتی که خبر هست ولی نای صدا نیست
گفتم گل من در دل و در سینه چه داری؟
گفتی که بجز عشق تو در سینهٔ ما نیست
گفتم که دوصد شکر که مشتاق تو هستم
گفتی که بدون رخ تو لطف و صفا نیست
#مهدی اکبری
۳/۱۲/۲۸
https://t.me/baraneadab