من نمیدانم چرا شب سایه سنگین میشود
من نمیدانم چرا شب سایه سنگین میشود
سینه در چنگال غم همواره غمگین میشود
صفحهٔ پیشانیام هرچند صاف است روزها
شب که میآید ز ره یکباره پُر چین میشود
زار و بیمارم ولی درمان دردم دست توست
دیدن رخسارهات، بر غصه تسکین میشود
شرط شادابی من ای همنفس لبخند توست
با لب پر خندهات، این کار تضمین میشود
گر تو باشی نازنین، در قلب من این را بدان
روح من تا واپسین دم با تو روئین میشود
پیرهن از هالهٔ مهتاب، چو میپوشی به تن
همچو مه اندام تو در قاب سیمین میشود
هر شبی آیی به بالینم، خیالم راحت است
بستر من پر ز عطر یاس و نسرین میشود
زندگانی گر چه تلخ باشد، تو باشی نزد من
همچو لبهای گوارای تو شیرین میشود...
#مهدی اکبری
۳/۱۲/۱۹
https://t.me/baraneadab
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 17:32 توسط مهدی اکبری
|