گیسوانت را تو افشان می‌کنی، یعنی که چه؟
حال خوبم را پریشان می‌کنی، یعنی که چه؟
کار و بارم را که سامان داشت از روز نخست
با نگاهت زار و حیران می‌کنی، یعنی که چه؟
می‌کشی آتش چرا هر لحظه، ای گل سینه را
نم‌ نمک آن را فروزان می‌کنی، یعنی که چه؟
بی‌ خبر چون باد و بوران می‌رسی از آسمان
خانهٔ دل را تو ویران می‌کنی، یعنی که چه؟
همچو باران می‌زنی گاهی به دشت سینه‌ام
شوره‌زارم را گلستان می‌کنی، یعنی که چه؟
هیچ وقت از رفتنت دیگر سخن با من مگو
سینه را جانا هراسان می‌کنی، یعنی که چه؟
چشم‌ شهلای تو همچون مهر تابان پر فروغ
محفل ما را درخشان می‌کنی، یعنی که چه؟
غنچه‌سان آن لعل شیرین‌تر ز شهد و باده را
نازنین از دیده پنهان می‌کنی، یعنی که چه؟
#مهدی اکبری
۳/۱۲/۱۱
https://t.me/baraneadab