مژه از هم مگشا، چشم‌ نخورد چشمانت
دل نخواهد بدهد صبر خود از هجرانت
بنشین گوشه‌ای از قلب من و، دور مشو
تو بگو تا که شوم، ای همه جان، قربانت
هرکه یک‌ لحظه تو را دید، یقیناً تو بدان
همه وقت منتظر است تا بشود مهمانت
مژه بر هم بزنی هرچه تو خواهی بدهم
می‌سپارم دل خود را، به خم چوگانت
تو فقط امر بکن، ای تو همهٔ دار و ندار
می‌برم در همه‌دم با دل و جان فرمانت
روز و شب از پی تو هر که بیاید بشود
همچو من کشتهٔ آن چشم تو و مژگانت
گره از زلف مگشا، تا که نبیند همه کس
جعد مشکین تو و، بوی خوش ریحانت
#مهدی اکبری
۳/۱۲/۱۳
https://t.me/baraneadab