نگاهم را به شالیزار چشمان تو می‌دوزم
همیشه شعلهٔ عشق تو را باید بر افروزم
به جانم آتشی افکنده‌ای، شاید نمی‌دانی
که از هُرم نگاه تو، بسان کوره می‌سوزم
حواسم پرت شد با دیدن زلف پریشانت
دو باره باید از آن لعل شیرینت بیاموزم
زمستان می‌رود تا سرو رعنای تو می‌آید
بهار جان تویی شیرین‌ترین ایام نوروزم
برایت کلبه‌ای زیبا، مهیا می‌کنم از عشق
بدان رؤيای دیدار تو باشد کار هر روزم
غزل باید که لبخندی به لبهای تو بنشاند
اگر لبخند به لب آری، یقیناً بنده پیروزم
نباشی می‌کشم آه از دل بی‌ کینه‌ام جانا
مبادا گُر بگیرد جان من، از آه جان‌سوزم
نگاهم را ز گیسوی تو هرگز من نیاندازم
مگر عشق تو را از دار این دنیا بیاندوزم
#مهدی اکبری
۳/۱۱/۳
https://t.me/baraneadab