آمدم جانـم به قربانت، ولـی گفتی برو
آمدم جانـم به قربانت، ولـی گفتی برو
اشتباهت را اگـر از مـن، پذیرفتـی برو
همچو طوفان خزانی، دائماً طغیانگری
شبنمی، اما به عشق گل نمیافتی برو
در دل خوابت چرا گردیدهام دلدار تو؟
عاشقم بودی اگر، هرگز نمیخفتی برو
دائماً مانند بلبل از چه میگویی سخن
رمز و راز عشق زیبا را تو نشنفتی برو
من نمیخواهم نیا، اصرار بیجایت چرا
غنچهای جانا برای من تو نشکفتی برو
از فراقم قلب تو مانند بم ویرانه شد؟
دیگر اکنون با تمام غصهها جفتی برو
عاشقِسرگشتهای بودی پریشانم شدی
کاشکی این شعر زیبارا نمیسفتی برو
#مهدی اکبری
۳/۱۱/۱۷
https://t.me/baraneadab
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 17:28 توسط مهدی اکبری
|