در دل مجروح من هست، آرزوی دیدنت
بوسه بر آن لعل شیرین موقع خندیدنت
غنچهٔ لعل تو گر، آتش به جان می‌افکند
خود نمی‌دانم چه آرد بر سرم بوسیدنت
فصل باران می‌رسد، آشفته‌حالم می‌کند
نوگل یاسی که درمان می‌کند، بوییدنت
نسترن گل می‌دهد، آنگه که می‌آید بهار
موقع گل دادنت باشد، نه وقت چیدنت
دوستت دارم بدان، فردا ز امروز، بیشتر
می‌کُشَد آخر مرا، از حرف دل رنجیدنت
تا که دیدم چهرهٔ ماهت، کنار چشمه‌سار
من شدم مات نگاهت، موقع جوشیدنت
می‌زند فواره از چشمان تو، شرم و حیا
می‌برد دل‌را به یغما، رو ز من پوشیدنت
بید مجنونی که می‌لرزی به همراه نسیم
زلزله می‌افکند بر جان و تن، رقصیدنت
#مهدی اکبری
۴/۳/۱۱
https://t.me/baraneadab