میکُشد روزی مرا، این درد جانکاه، عاقبت
میکُشد روزی مرا، این درد جانکاه، عاقبت
میدهد بازی دلم را، گاه و بی گاه، عاقبت
میزند چون ناوک مژگان خود در قلب من
میشود سیلاب خون بر گونه پیدا، عاقبت
یوسف دل را به پایش مینهم، پس میزند
میکِشد در حبس غم، دل را زلیخا، عاقبت
شب چو از هجران تو خوابم نمیآید، بدان
میشوم آواره در هر کوه و صحرا، عاقبت
راز قلب سر به مُهرَم را، تو میدانی و بس
مشت من وا میشود، در کل دنیا، عاقبت
مریم پاکی، که غم زاییدهٔ چشمان توست
بر سلیبم میکشانی چون مسیحا، عاقبت
داد از این غمزههایت، وای از افسونگری
میشوی مانند من روزی تو رسوا، عاقبت
#مهدی اکبری
۴/۳/۱۸
https://t.me/baraneadab
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 7:21 توسط مهدی اکبری
|