عجب حسی‌است، حس دیدن تو
چو گل از شاخ و از بن چیدن تو
در این دنیا چه کاری بهتر از این
نشستن روز و شب، بوییدن تو
تو را تا واپسین‌دم دوست دارم
دلم را من به چشمت می‌سپارم
گرفته بغض گلویم را دو دستی
چرا سیلاب خون، از دل نبارم؟
مرا ای گل ز حال خود خبر کن
دمی بر حال و احوالم نظر کن
اثر دارد به قلبم، قهرت ای گل
بزن لبخند و آن را بی اثر کن
تو را هر روزه از نو می‌سرایم
همان دردی که می‌باشد دوایم
همیشه در دل و جانم نشستی
اگر چه ظاهراً از تو جدایم
هوایت تا ابد، در سینه جاری
دلی روشن‌تر از آیینه داری
در این دوران نامیزان سرکش
قرارم می‌شوی، در بی قراری؟
کجا ای گل، توانم دیده پوشم
به عشق دیدن رویت، نکوشم؟
چو زنبور عسل دنبال شهدم
چگونه از لب و لعلت ننوشم؟
#مهدی اکبری
۴/۳/۱۹
https://t.me/baraneadab