منکه در شطرنج چشمانت، جهان را باختم
منکه در شطرنج چشمانت، جهان را باختم
ماه رخسارت چو پنهان شد، زمان را باختم
تا رسید فصل خزان، شد باد و باران ناگهان
شاخهام از تن جدا گشت، آشیان را باختم
تیر غیب آمد به بالم خورد، بالم را شکست
همچو مرغی در قفس، من آسمان را باختم
چون تو میآیی، تمام اختران گم میشوند
باز ای خورشید رخشان، کهکشان را باختم
عاشقی سرگشتهام، درماندهام در کار خود
گم شدم در کوه و صحرا، کاروان را باختم
دل به دریا تا زدم، دریا پریشان گشته بود!
کشتیام در هم شکست و بادبان را باختم
آمدی سیلاب اشک از چشم زارم شد روان
دیدی از شوق رُخَت، رنگینکمان را باختم؟
آنچه را خواهی به پایت دادهام، ای نازنین
دار و دنيا را که آسان است، جان را باختم
#مهدی اکبری
۴/۳/۲۰
https://t.me/baraneadab
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 11:1 توسط مهدی اکبری
|