کاش می‌شد با نگاه خویش، ارشادم کنی
یا که با لب‌های خندانت، دمی شادم کنی
کاش آن‌لحظه که من درگیر چشمان توام
در سکوتم گوش دل بر داد و بیدادم کنی
کاش می‌شد جای زانو تکیه‌گاهم شانه‌ات
یا که در تنهایی‌ات با جان و دل یادم کنی
کاشکی من می‌شدم شیرین‌ترین رؤيای تو
کاشکی آواره چون مجنون و فرهادم کنی
تا که گردد مرغ دل در موج گیسویت رها
از قفس چون بلبلی شیدا تو آزادم کنی
من خراب چشم شهلای تو می‌باشم فقط
با خمارین چشم خود هرلحظه آبادم کنی
کوچهٔ بن‌بست دل از عطر تو لبریز گشت
بر نسیم زلف خود، ای کاش معتادم کنی
#مهدی اکبری
۵/۵/۱۸
https://t.me/baraneadab