کاش می‌شد با نگاه خویش، ارشادم کنی

کاش می‌شد با نگاه خویش، ارشادم کنی
یا که با لب‌های خندانت، دمی شادم کنی
کاش آن‌لحظه که من درگیر چشمان توام
در سکوتم گوش دل بر داد و بیدادم کنی
کاش می‌شد جای زانو تکیه‌گاهم شانه‌ات
یا که در تنهایی‌ات با جان و دل یادم کنی
کاشکی من می‌شدم شیرین‌ترین رؤيای تو
کاشکی آواره چون مجنون و فرهادم کنی
تا که گردد مرغ دل در موج گیسویت رها
از قفس چون بلبلی شیدا تو آزادم کنی
من خراب چشم شهلای تو می‌باشم فقط
با خمارین چشم خود هرلحظه آبادم کنی
کوچهٔ بن‌بست دل از عطر تو لبریز گشت
بر نسیم زلف خود، ای کاش معتادم کنی
#مهدی اکبری
۵/۵/۱۸
https://t.me/baraneadab

کاش در هجر رُخَت، لالهٔ پَر پَر بکشم

کاش در هجر رُخَت، لالهٔ پَر پَر بکشم
یا که تندیس تو را از گل احمر بکشم
کاش با دیدن چشمت نشوم سودایی
یا از آن قهوهٔ چشمان تو اخگر بکشم
بی تو از این دل سودازده‌ام، دم نزنم
لب شیرین تو را از می و شکر بکشم
دیده بارانی از این سینهٔ تفدیده نکن
کاش بر این دل آتشکده خنجر بکشم
به غزل‌های خودم قلب تو را رام کنم
هُرم دستان تو بر قلب چو آذر بکشم
بگشا پنجره‌ را چونکه دلم می‌خواهد
روی هر شاخهٔ رز بلبل و کفتر بکشم
تا پریشان نشوم مثل دوزلفان خمت
نقش زیبای تو را در دل ساغر بکشم
#مهدی اکبری
۵/۵/۲۱
https://t.me/baraneadab

من به آن زلف چلیپای تو، می‌اندیشم

من به آن زلف چلیپای تو، می‌اندیشم
بر لب و لعل شکرخای تو، می‌اندیشم
تو اگر چشم اگر چشم ز من می‌پوشی
بر همان چشمِ فریبای تو، می‌اندیشم
همه دانند که من، زار و پریشان تو ام
تا که بر زلف سمن‌سای تو، می‌اندیشم
چهره پنهان منما، تا من دیوانه‌ صفت
بر رخ و صورت زیبای تو، می‌اندیشم
گرچه آواز قناری ببرد هوش و حواس
من به آن نغمه و آوای تو، می‌اندیشم
به گلستان برود از سر من سرو سهی
جای آن بر قد و بالای تو، می‌اندیشم
کِشتی دل شده در حلقهٔ گیسوت رها
باز بر چشم چو دریای تو، می‌اندیشم
نازنین‌گل، نکند فکر کنی در همه عمر
که بجز بر قد رعنای تو، می‌اندیشم؟
#مهدی اکبری
۵/۵/۱۰
https://t.me/baraneadab

به تنهایی خود، خو می‌کنم من

به تنهایی خود، خو می‌کنم من
خیالت را چو گل بو می‌کنم من
نباشی با سرشک ای نازنین گل
رُخَم را آب و جارو می‌کنم من
چو قُمری بر درختی می‌نشینم
ز عمق سینه، کوکو می‌کنم من
اگر حکم تو دل باشد، بدان که
تک و شاه دلم، رو می‌کنم من
به هر سویی تو باشی یار زیبا
نگاهم را بدان سو می‌کنم من
غزل‌ گر می‌نگارم نیست منت
به عشق روی بانو می‌کنم من
هر آن واژه که در ذهن من آید
فدای زلف و گیسو می‌کنم من
نظر بر چشم شهلای تو افتاد
تو گفتی سیل آهو می‌کنم من
تو را چون آب می‌بینم ز پاکی
گذر گر بر لب جو می‌کنم من
به دور حلقهٔ چشم، قامت خود
خمیده همچو ابرو می‌کنم من
تو را مانند مرهم، در همه عمر
به زخم سینه دارو می‌کنم من
#مهدی اکبری
۵/۵/۶‌
https://t.me/golestane1967